عدم دلالت اصل عليت بر اين عالم!قبل از بينگ بنگ خبري نبوده
1ـ اينكه اصل عليّت را محدود به حوزه ي خاصّي كرده اند، فاقد دليل است؛ يعني هيچ برهاني بر اين ادّعاي پوچ ندارند. كفّار عادت دارند با تبليغات گسترده، سخنان بي دليل را علمي جلوه دهند. شعاري در غرب وجود دارد كه مي گويد: « يك دروغ را آنقدر تكرار كن كه حتّي خودت هم باور كني.»
2ـ اصل عليّت، يك اصل عقلي و فلسفي است و هيچ ربطي به علوم تجربي ندارد. لذا علم فيزيك حقّ ندارد در مورد اصل عليّت حرف بزند، همان گونه كه علم پزشكي حقّ ندارد در مورد فيزيك نظر بدهد. وقتي متخصّص يك رشته در يك رشته ي ديگر نظر مي دهد، نظرش اندازه يك مشت خاك هم ارزش ندارد. چرا كه خروج از موضوع علم و نظر دادن در موضوعات خارج از آن علم، با قوانين آن علم، خودش نوعي مغالطه است. مثل اين است كه يك فيزيكدان بگويد: « چون تب از نوع حرارت است، و حرارت هم موجب انبساط است؛ پس هنگام تب كردن بدن، بدن منبسط مي شود.» اين نظر شايد از نظر يك فيزيكدان بي خبر از علم پزشكي سخني منطقي به نظر برسد، ولي از ديد يك پزشك، سخني گزافه و چرند است. سخن يك فيزيكدان در مورد اصل عليّت نيز به همين اندازه از نظر يك فيلسوف، مسخره و چرند است. اساساً بحث از عليّت ربطي به علم فيزيك ندارد و يك مسأله ي فلسفي خالص است. حتّي اموري هم كه فيزيكدانها آنها را علّت مي نامند، از نظر فلاسفه، علّت محسوب نمي شوند. مثلاً فيزيكدان مي گويد: « حرارت علّت انبساط است» امّا فيلسوف، اين قضيّه را باطل مي داند. فيلسوف اين گونه مي گويد: « وجود حرارت، علّت است براي انبساط». چرا چنين مي گويد؟ چون حرارت، ماهيّت است؛ و ماهيّت نمي تواند علّت باشد. علّت همواره بايد از سنخ وجود باشد. لذا خود حرارت، علّت انبساط نيست بلكه وجود حرارت، علّت انبساط است. خود انبساط هم از سنخ وجود است. چون انبساط، از سنخ حركت است؛ و حركت از سنخ وجود مي باشد. اينها دقّتهاي فلسفي است كه فيزيكدانها از آن بي خبرند. چرا كه فيزيك، به اندازه ي فلسفه دقّت در مسائل ندارد.
3ـ فرضيّه ي بيگ بنگ نيز فرضيّه اي بيش نيست و با هيچ برهان عقلي اثبات نشده است. اين فرضيّه حتّي به معني واقعي كلمه، اثبات تجربي هم نشده است. در كدام آزمايشگاه، بيگ بنگ را تكرار كرده اند تا ثابت شود. اساساً فرضيّه ي بيگ بنگ قابل آزمايش و تجربه نيست. به فرض هم كه قابل آزمايش بود باز تبديل به علم يقيني نمي شد. چون تمام نظريّات علوم تجربي، غير يقيني هستند؛ چرا كه روش اثبات تجربي، از نظر منطقي، يقين آور نيست.
ــ ميزان يقين آوري علوم تجربي از نگاه فلسفه ي علم.
الف: نسبت علوم تجربي انساني با رياضيّات و علوم تجربي طبيعي.
علوم تجربي بر دو گونه اند: علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك ، شيمي و زيست شناسي ؛ و علوم تجربي انساني مثل علم اقتصاد ، جامعه شناسي و روانشناسي. امّا شاخه هاي رياضيّات جزء علوم تجربي نيستند ، بلكه از علوم عقلي و برهاني بوده ، روش تحقيق آن از سنخ روشن تحقيق فلسفه ي عقلي مي باشد. دقّت شود كه در علوم تجربي، از رياضيّات فقط به عنوان زبان استفاده مي شود؛ و استفاده از زبان رياضي براي بيان مطالب فيزيكي، دليلي بر درستي نظريّات فيزيك نمي شوند.
بايد توجّه داشت كه قوانين رياضي مبتني بر براهين قطعي عقلي بوده ، ضروري ، ذاتي و زوال ناپذيرند و تا ابد نيز قابل نقض نمي باشند؛ مگر آنكه اصول موضوعه ي آنها تغيير يابند. امّا علوم تجربي مبتني بر فرضيّه هاي غير برهاني هستند كه اگر از طريق شواهد تجربي مورد تأييد واقع شوند ، به مقام نظريّه ي تجربي ارتقاء مي يابند. امّا هيچگاه حقيقتاً به مقام قانون قطعي و زوال ناپذير نائل نمي شوند ؛ چون هر لحظه اين احتمال وجود دارد كه شاهدي تجربي آن را نقض نمايد. در اين صورت است كه نظريّه ي تجربي سست شده و جاي خود را به نظريّه ي بهتر از خود مي دهد.
اين حكايتِ تمام شاخه هاي علوم تجربي است ؛ لكن باز تفاوت فراواني است بين علوم تجربي طبيعي و علوم تجربي انساني. در علوم طبيعي، اغلب ـ نه هميشه ـ يك نظريّه به عنوان نظريّه ي برتر حاكميّت دارد و ديگر نظريّات در بايگاني اين علوم به سر مي برند. البته گاهي نيز برخي از همين نظريّات بايگاني شده به ناگاه قوّت گرفته و جاي نظريّه ي حاكم را مي گيرند. در علوم طبيعي ، نظريّه ي حاكم ، مادامي كه بيشترين تأييدات تجربي را دارد بر روي كار مي ماند تا اينكه شواهد نقض كننده ي آن پيدا شوند ؛ كه در اين صورت نظريّه ي ديگري كه بتواند آن شاهد نقض را توجيه نمايد ، جاي نظريّه ي قبلي را مي گيرد. امّا در علوم تجربي انساني وضع به گونه ي ديگري است و همواره چندين نظريّه در عرض هم در جامعه ي علمي حضور دارند و چه بسا برخي از اين نظريّات در تضادّ با نظريّه ي ديگر نيز مي باشند. مثلاً برخي از مكاتب روانشناسي، وجود روح را انكار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشي از خواصّ مغز و بدن مي دانند ؛ در حالي كه برخي مكاتب روانشناسي ديگر، وجود روح را قبول كرده، به عنوان اصل موضوعي خود قرار داده اند. همچنين برخي مكاتب روانشناسي، انسان را موجودي مختار مي دانند ولي مكاتب ديگري هم هستند كه وجود اختيار را از ريشه انكار كرده ، انسان را ماشيني زنده فرض مي كنند. لذا چيزي به نام علم روانشناسي نداريم ، بلكه مكاتب گوناگون روانشناسي وجود دارند كه گاه متضادّ با يكديگر نيز مي باشند. اين وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسي نيز بر قرار مي باشد.
پس فرمولهاي علوم تجربي انساني ، نه تنها در حدّ فرمولهاي رياضي نيستند ، بلكه حتّي به پاي فرمولهاي علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك و شيمي نيز نمي رسند. در حالي كه خود فرمولهاي علوم تجربي طبيعي نيز يقين آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال مي باشند.
ب: ارزش يقين آوري علوم تجربي طبيعي از ديدگاه فلسفه علوم تجربي.
بر خلاف نظر اكثر مردم و برخلاف پندار خيلي از دانشجويان و اساتيد دانشگاه، كه علوم تجربي را علومي قطعي و تغييرناپذير مي انگارند ، از نظر فيلسوفان علم ـ كه كارشان ارزيابي روش تحقيق علوم مي باشد ـ اساساً در علوم تجربي چيزي به نام قانون قطعي و يقيني وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربي است همگي نظريّه اند و قوانين آنها صرفاً ارزش كاربردي دارند و ارزش هستي شناسانه ي آنها كمتر از آن چيزي است كه معمولاً گمان مي شود. البته دقّت شود كه علوم حسّي غير از علوم تجربي مي باشند. علوم حسّي ، اطّلاعاتي جزئي هستند كه مستقيماً از راه حواسّ به دست مي آيند و هيچ گونه استدلالي در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستي يا نادرستي آنها باشد. بر اين اساس ، اينكه كره ي ماه گرد است يا سطح آن پوشيده از گودالهايي مي باشد يا اينكه فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند يا اينكه نور سفيد بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزيه مي شود و ... ، هيچكدام جزء مسائل علوم تجربي محسوب نمي شوند ؛ بلكه همگي علوم حسّي مي باشند. امّا اينكه چرا كره ي ماه گرد است؟ يا اينكه علّت پيدايش چاله هاي آن چيست؟ يا چرا فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند و در جاي ديگر يافت نمي شود؟ يا اينكه علّت تجزيه شدن نور سفيد به طيف هفت رنگ چيست؟ مسائلي هستند كه علوم تجربي بايد به آنها پاسخ دهند ، و اينجاست كه پاي فرضيّه ها و مدلهاي ذهني به ميان مي آيند و همينجاست كه استدلال مطرح مي شود ؛ و همينجاست كه علوم تجربي از استدلال غير يقيني استفاده مي كنند.
براي روشن شدن مقصود، به اجمال ، چند مثال ذكر مي شود.
مثال نخست:
اوّلين كسي كه نظريّه ي اتم (ذرّه ي بنيادي و نشكن ) را مطرح ساخت دموكريتوس ، فيلسوف يوناني بود. اين نظريّه در زمان خودش با استقبال چنداني مواجه نشد؛ چرا كه نه برهان پذير بود نه شواهد كافي براي اثباتش وجود داشت. لذا خود به خود كنار رفت تا اينكه در قرون اخير دوباره مطرح شد تا بوسيله ي آن برخي مشاهدات ما در عالم فيزيك و شيمي توجيه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ي حسّي بود و نه از راه برهان عقلي وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً براي اين بود كه مي توانست برخي از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتي دانشمندان متوجّه شدند كه فرضيّه ي اتم به تنهايي نمي تواند همه ي سوالات را جواب دهد ، لذا اين نظريّه مطرح شده كه شايد اتم هم اجزايي دارد. باز اين مساله نيز نه حسّي است نه عقلي ؛ و فقط فرضي مفيد است كه در يافتن پاسخ برخي سوالات ما ، كار آيي دارد. در اين زمان تامسون مدل كيك كشمشي را ارائه داد كه در آن اجزائي به نام الكترون مثل كشمش هايي در كيك كشمشي پراكنده اند. اين مدل بسياري از سوالات را جواب داد ولي در برابر برخي سوالات تازه تر، نارسايي اش آشكار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد كه آن نيز مشكلات باز هم بيشتري را حلّ نمود ؛ ولي باز ناتواني اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سيّاره اي بور پيشنهاد شد كه سالها از پس سوالات بر آمد ولي بالاخره آن نيز در برابر سوالات جديدتر به زانو در آمد ؛ و مدل كوانتومي شرودينگر جاي آن را گرفت كه امروزه بر اذهان اساتيد و دانشجويان فيزيك حكومت مي كند. امّا اين آخر ماجرا نيست. چون بر خلاف دانشجويان و اساتيد مقلّدي كه به غلط خود را مجتهد فيزيك مي پندارند ، دانشمندان محقّق ، اين مدل را هم به چالش كشيده اند. امروزه حتّي خود اتم زير سوال است كجا رسد اجزاء آن. امروز نظريّه ي نوظهور ابَرريسمان يا نظريّه ي رشته هاست كه با مكانيك كوانتوم دست و پنجه نرم مي كند.
حاصل مطلب اين كه امروزه اگر ما وجود اتم ، الكترون ، پروتون ، پوزيترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را مي پذيريم صرفاً از اين جهت است كه كاركرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجيه مي كنند. و كاركرد داشتن يك نظريّه، منطقاً دليل بر درستي آن نيست. در همين روندي كه گفته شد ملاحظه فرموديد كه مدلهاي گوناگون اتم هر كدام كاركردهايي داشتند. پس آيا همه ي آنها درستند؟ روشن است كه همه درست نيستند. اساساً كار علوم تجربي همين است كه دنبال مدلهايي با كاركردهاي هر چه بيشتر بگردد؛ و هر گاه مدلي قويتر ارائه شد مدل قبلي بازنشسته مي شود.
مثال دوم:
شاهد ديگر در علم نجوم است. هيئت زمين مركزي بطلميوس كه نتيجه ي سالها رصد ستارگان و محاسبات رياضي بود ، ساليان درازي درست مي نمود ، تا آنجا كه با اين نظريّه حركت تمام سيّارات قابل توجيه بود و بر اساس آن مي شد خسوف و كسوف را به دقّت پيش بيني نمود. لذا عدّه ي به خاطر كاركرد داشتن آن و پيش بينيهاي درستش گمان مي كردند كه اين نظريّه كاملاً درست است ، تا اينكه ابوسعيد سجزي در قرن چهارم هجري در درستي اين نظريّه ترديد ايجاد نمود و گفت خورشيد مركز عالم است و زمين به گرد خورشيد مي گردد . ابوريحان بيروني اين نظريّه را از ابوسعيد سجزي در كتاب خود نقل نموده و گفته است من نيز شك دارم كه آيا خورشيد مركز عالم است يا زمين ؛ ولي درستي هيچكدام قابل اثبات نيست چون محاسبات نجومي طبق هر دو نظريّه به يك جواب منتهي مي شوند. حدود چهار صد سال بعد از ابوسعيد سجزي و ابوريحان، يك كشيش لهستاني به نام نيكلاس كپرنيك ـ دوباره همان نظريّه ي ابوسعيد سجزي را مطرح ساخت. البته احتمالش زياد است كه او اين نظريّه را در آثار ابوريحان ديده باشد. چرا كه در آن زمان، بسياري از آثار دانشمندان مسلمان به زبانهاي اروپايي ترجمه شده بودند. بعد از كپرنيك، گاليله اين نظريّه را تئوريزه نمود و شواهدي تجربي بر درستي آن ارائه كرد. سپس نوبت به يوهانس كپلر رسيد، و او به جاي مدارهاي دايره اي سيّارات، مدارهاي بيضوي را پيشنهاد كرد و نيوتن با طرح قانون جاذبه اش اين هيئت را محكم ساخت ؛ چنان كه بعضي ادّعا كردند فيزيك به آخر خود رسيده است . و در حالي كه اين نگرش به عالم هستي ، حقيقتي و قطعي تلقّي مي شد و بر اساس آن صدها مساله ي بشر حلّ مي شد ، و به راحتي مي شد با اين نظريّه بر روي كره ي ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت انيشتين با نظريّه ي نسبيّت عامّ و ادوين هابل با نظريّه ي انبساط جهان، از راه رسيدند و بساط هيئت نيوتني را در هم فرو ريختند ، و تبييني متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظريّه ي نسبيّت و انبساط جهان نيز تنها نظريّه ي مطرح در جهان امروز نيست بلكه اينها نيز رقيبهايي در عالم علم دارند كه ممكن است روزي جاي اينها را بگيرند. پس چگونه مي توان اين نظريّات را قطعي دانست؟ خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربي ــ برخلاف رده هاي پايين و مقلّد اين علوم ــ هيچگاه به علوم تجربي به عنوان علم قطعي نظر نمي كنند و الّا در پي كشف جديد نمي بودند. اين افراد كم اطلاع از ماهيّت علوم تجربي هستند كه اين علوم را يقيني مي انگارند. مفاهيمي چون الكترون ، پرتون ، نوترون ، كوارك ، پوزيترون ، انحناي فضا ، نيرو ، فتون و ... همگي فرضيّه هايي هستند براي توجيه مشاهدات حسّي انسان ، كه خودشان هيچگاه محسوس نيستند. لذا امروزه در نظريّه ي ابر ريسمان (نظريّه ي رشته ها) ، تمام اين امور به چالش كشيده شده اند. اگر كسي با تاريخ علوم تجربي ، بخصوص فيزيك نظري ، آشنا باشد متوجّه مي شود كه اين مفاهيم چگونه زاده شده اند.
در اينجا ذكر چند اعتراف از فيزيكدانان بزرگ نيز خالي از فايده نيست.
هايزنبرگ: « فرمولهاي رياضي جديد ديگر خود طبيعت را توصيف نمي كنند ، بلكه بيانگر دانش ما از طبيعت هستند. ما مجبور شده ايم كه توصيف طبيعت را كه قرنها هدف واضح علوم دقيقه به حساب مي آمد كنار بگذاريم. تنها چيزي كه فعلاً مي توانيم بگوييم اين است كه در حوزه ي فيزيك اتمي جديد ، اين وضعيّت را قبول كرده ايم ؛ زيرا آن به حدّ كافي تجارب ما را توضيح مي دهد. » (ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، ص34)
كمبل: « حوزه ي كار فيزيك مطالعه ي يك جهان خارجي نيست ؛ بلكه مطالعه ي بخشي از جهان داخلي تجارب است. و دليلي وجود ندارد كه ساختارهايي نظير ... كه ما وارد مي كنيم تناظري با واقعيّت خارجي داشته باشند.» (همان)
هايزنبرگ: « هستي شناسي ماترياليسم مبني بر اين توهّم است كه ... واقعيّت مستقيم دنياي اطراف ما را مي توان به حوزه ي اتمي تعميم داد. امّا اين تعميم غير ممكن است. اتمها شيء نيستند. » (همان ، ص 42)
آلبرت انيشتين گفته است: « اين فرض كه موج و ذرّه ، تنها اشكال ممكن مادّه هستند اختياري است و چيزي تضمين نمي كند كه در آينده صورتهاي ديگر مادّه كشف نشوند. حدّ اكثر مي توان گفت كه تا اين زمان نتوانسته ايم به بيش از اين دست يابيم.» (تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص73)
آلبرت اينشتين حتّي در مواردي به زبان علوم تجربي نيز انتقاد نموده ، و زبان رياضي را براي بيان علوم طبيعي ، زباني ناكارآمد دانسته و گفته است: « احكام رياضي تا حدي كه مربوط به حقيقت است ، محقّق نيستند ؛ و تا حدّي كه محقّق اند ، با حقيقت سر و كار ندارند. به نظر من وضوح كامل تنها در آن قسمت از رياضيّات است كه مبتني بر روش اصل موضوعي مي باشد. » (مقالات علمي انيشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص38 ، 39)
آلبرت انيشتين در مقايسه ي رياضيّات و علوم تجربي نيز گفته است: « جهان علم براي رياضيّات ارزشي خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از ساير رشته هاي دانش تلقّي كرده است. يكي از علل و موجبات اين امر آن است كه در رياضيّات صحبت از احكامي است مسلّم و قطعي و محقّق ، حال آنكه در مورد رشته هاي ديگر علوم ، اينطور نبوده و احكام آنها كما بيش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأييد و توجّه است فردا با كشف واقعيّتهايي تازه بي اعتبار مي گردد و جاي خود را به نظريّه هايي نوين مي سپارد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص37)
باز آلبرت انيشتين در نقد مكانيك كوانتوم گفته است: « من فكر نمي كنم كه چنين نظريه اي ماندني باشد. من نمي توانم قبول كنم كه خداوند با جهان تاس مي اندازد.»
نيلس بور ، نظريّه پرداز يكي از مدلهاي اتم ، گفته: « اين اشتباه است كه فكر كنيم وظيفه ي فيزيك كشف ماهيّت طبيعت است. فيزيك مربوط است به آنچه كه ما مي توانيم درباره ي طبيعت بگوييم. »(تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص81)
برتراند راسل ، رياضي دان مشهور ، حتّي پا فراتر نهاده در يقين آوري رياضيّات نيز ترديد نموده است. وي گفته : « رياضيات موضوعي است كه در آن نه مي دانيم از چه سخن مي گوييم و نه مي دانيم آنچه كه مي گوييم درست است. » ( كتاب فيزيك از آغاز تا امروز ، فصل 18 : آزاد انديشي در رياضيات)
البته اين نظر راسل ، ناظر به مفاهيم رياضي است ، نه روش آن كه برهان است ؛ بخصوص مفاهيم نوظهوري مثل اعداد موهومي يا مختلط يا ابعاد اعشاري يا ابعاد بالاي سه بُعد و ... .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبيعي ، تاريخ علوم تجربي نيز گواه صادقي است كه نشان مي دهد نظريّات علوم تجربي دائماً در حال تحوّل و ابطال مي باشند. مثلاً روزگاري قانون جاذبه ي نيوتن جزء يقينيّات فيزيك شمرده مي شود و حتّي كسي گمان نمي كرد كه روزي ابطال گردد ولي ملاحظه فرموديد كه نظريّه ي نسبيّت عامّ انيشتين ، نظريّه ي نيوتن را از اساس باطل و طرحي ديگر در انداخت. باز قانون تركيب سرعتها در فيزيك نيوتني از قطعيّات فيزيك شمرده مي شد و تمام شواهد تجربي نيز آن را تأييد مي كردند ، ولي نسبيّت خاصّ انيشتين ، نشان داد كه اين قانون نادرست بوده ولي نادرستي آن در سرعتهاي معمولي روشن نمي شود. خود نسبيّت عامّ و خاصّ نيز هم اكنون در معرض نقد جدّي دانشمندان قرار دارند و ايرادات فراواني بر آنها وارد نموده اند ؛ ولي هنوز نظريّه اي جاي آن را نگرفته است. فيزيكدانها حتّي نام نظريّه جايگزين را هم تعيين نموده ، نظريّه ي وحدت ناميده اند ؛ چرا كه قرار است آن نظريّه ي فرضي، نسبيّت و مكانيك كوانتوم را با هم متّحد نمايد و نارسايي هر دو را برطرف سازد.
همچنين وضع موجود برخي علوم تجربي مثل روانشناسي و جامعه شناسي ، خود گواه است كه روش اثبات تجربي، روش يقين آوري نيست. در عصر كنوني دهها مكتب روانشناسي و جامعه شناسي وجود دارند كه برخي از آنها در تضادّ كامل با يكديگر قرار دارند. همه ي اين مكاتب ، از روش علوم تجربي استفاده مي كنند ؛ حال اگر اين روش يقين آور است ، پس همه ي اين مكاتب بايد درست باشند. امّا چگونه ممكن است اين مكاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
4ـ آيا جهان ازلي است يا آغاز زماني دارد؟
قبل از پرداختن به اصل مطلب نخست لازم است، معناي ازلي را روشن سازيم، چرا كه اين واژه همواره معنايي واحد ندارد.
الف ـ واژه ي ازلي، گاه به موجودي اطلاق مي شود كه هيچ گونه آغازي براي آن نمي توان فرض نمود. روشن است كه هر چه با نام ممكن الوجود (موجود داراي ماهيّت) شناخته مي شوند، نمي توانند زير چتر اين مفهوم قرار گيرند؛ چون براي هر موجود امكاني مي توان يك نحوه آغاز را فرض نمود؛ حتّي اگر براي موجودي نتوان آغاز زماني فرض كرد باز مي توان براي آن آغاز علّي و معلولي لحاظ نمود. تنها يك حقيقت است كه هيچ گونه آغازي را نمي توان برايش اعتبار كرد؛ و آن حقيقت، خود وجود مي باشد. لذا وجود، كه به خاطر نقيض بودن با عدم، فرض عدم را برنمي تابد، واجب الوجود و ازلي مي باشد. امّا غير حقيقت وجود، كه ماهيّت ناميده مي شوند، هم فرض وجود برايشان مقدور است هم فرض عدم؛ لذا مي توانند موجود بشوند يا موجود نشوند. به تعبير فلسفي، ماهيّات ممكن الوجود بوده، امكان وجود و امكان عدم شدن را دارا مي باشند. براي مثال، مادّه ي عالم، نه مساوي با وجود است و نه مساوي با عدم؛ لذا هم فرض وجود برايش ممكن است، هم فرض عدم. حتّي خود زمان، نه مساوي با وجود است نه مساوي با عدم؛ لذا هم فرض وجود را برمي تابد هم فرض عدم را. پس زمان هم «ممكن الوجود و العدم » مي باشد كه آن را اختصاراً ممكن الوجود گويند. درباره ي اين معنا در انتهاي بحث مطالبي تقديم حضور خواهد شد.
خلاصه آنكه: ازلي به اين معنا در مقابل ممكن الوجود و حدوث ذاتي قرار دارد.
ب ـ واژه ي ازلي گاه به معناي موجود لازماني نيز به كار مي رود. در اين كاربرد، ازلي آن موجودي است كه ذاتاً از عالم زمان خارج مي باشد؛ لذا از قيد گذشته و حال و آينده رهاست. بنا بر اين نه آغاز زماني دارد و نه پايان زماني. براي مثال امور رياضي مثل اعداد و فرمولهاي رياضي، فرازماني مي باشند؛ يا مفاهيم ذهني امور رها از زمان مي باشند؛ لذا گذر زمان تغييري در آنها ايجاد نمي كند. البتّه توجّه شود كه كشف امور رياضي يا احضار صور ذهني در بستر زماني رخ مي دهند؛ لكن اين امور قيد انسان هستند نه قيد امور رياضي يا ذهني. از نگاه فلاسفه و عرفاي اسلامي، عالم مثال(ملكوت) و عالم عقول مجرّده(جبروت) نيز عوالمي غير زماني مي باشند؛ كه از آغاز و پايان زماني منزّه و مبرّا مي باشند.
ازلي به اين معنا مرادف قديم زماني مجرّد از مادّه و در مقابل موجود مادّي است.
ج ـ كار برد سوم واژه ي ازلي در مورد موجودي زماني است كه آغاز زماني ندارد. از نگاه حكماي اسلامي همچون ملاصدرا و علّامه طباطبايي، تنها سه حقيقت با اين ويژگي وجود دارند. نخست مادّه ي فلسفي ــ نه فيزيكي ــ است كه همواره از صورتي به صورتي ديگر متحوّل مي شود، ولي هميشه ي زمانها وجود داشته و وجود خواهد داشت. حقيقت دوم اصل حركت جوهري است كه آن نيز تابع مادّه (هيولي) بوده و همواره وجود داشته است. البتّه توجّه شود كه مراد از اين حركت، حركت تك تك موجودات عالم مادّه نيست؛ بلكه مقصود، حركت جوهري كلّ عالم مادّه مي باشد. منظورمان از كلّ عالم مادّه نيز عالم كنوني ما نيست؛ بلكه عالم مادّه اي منظور است كه تا كنون بي نهايت بار قيامت داشته و بي نهايت بار نيز قيامت خواهد داشت. چون در قيامت، صورت عالم در هم فرو مي ريزد نه مادّه ي فلسفي آن. امّا حقيقت سوم، خودِ زمان است كه از فرض آغاز زماني براي آن لازم مي آيد كه آغاز زماني نداشته باشد. چون اگر گفته شود: زماني بود كه زمان نبود، لازم مي آيد كه قبل از زمان، زماني بوده باشد.
ازلي به اين معنا مرادف قديم زماني مادّي و در مقابل حدوث زماني است.
پس دقّت شود كه با اثبات ازلي بودن مادّه و اصل عالم مادّه و اصل حركت و اصل زمان، واجب الوجود بودن اين امور يا علّت نداشتن اين امور ثابت نمي شود. چرا كه ازليّت به اين معنا قابل جمع با ممكن الوجود بودن و آغاز علّي و معلولي داشتن است. لذا با اينكه فلاسفه ي الهي از زمان ارسطو تا به امروز ازليّت مادّه و زمان را قبول داشته اند؛ امّا هيچگاه از اين حقيقت به عدم وجود خدا استدلال نكرده اند. چرا كه منطقاً راهي براي چنين استدلالي وجود ندارد. چنين استدلالي تنها از كساني ساخته است كه ضعيف العقل بوده فهمشان تنها در حدّ عقل تجربي است؛ كه فلاسفه آن را مرتبه ي نازل عقل يا وهم فلسفي مي خوانند.
حال با اين مقدّمه مي پردازيم به اصل بحث.
1ـ ازلي به معناي نخست، تنها شامل وجود خالص و صرف مي باشد؛ لذا غير وجود، كه ماهيّات مي باشند، نمي توانند ازلي به اين معنا باشند؛ چون فرض عدم براي هر ماهيّتي ممكن است. مادّه و زمان نيز از سنخ ماهيّت هستند نه وجود. لذا مادّه و زمان، اگر چه آغاز زماني ندارند و از بي نهايت زمان پيش وجود داشته اند؛ امّا همواره هم ماهيّت بوده اند و ماهيّت همواره با وجود موجود است نه بي وجود. لذا مادّه و زمان، همواره قائم به حضرت وجود بوده اند؛ و وجود يعني خدا. چون تنها وجود است كه وجود دهنده نمي خواهد. چرا كه وجود، خودش وجود است؛ و معني ندارد كه كسي به وجود، وجود بدهد.
2ـ وقتي در متون كلامي گفته مي شود جهان حادث است، مقصود دو كاربر ديگر است؛ لذا بحث را در همين حيطه پي مي گيريم.
اكثريّت قاطع عرفا و فلاسفه ي اسلامي بر اين اعتقادند كه اصل عالم خلقت قديم زماني است. يعني زماني نبوده كه عالم نبوده باشد. چون از وجود علّت تامّه، وجود معلول آن نيز لازم مي آيد. يعني محال است علّت تامّه موجود باشد ولي معلول آن موجود نباشد؛ و الّا لازم مي آيد كه علّت تامّه در همان حال كه علّت تامّه است، علّت تامّه نباشد؛ و اين اجتماع نقيضين است؛ و اجتماع نقيضين ذاتاً محال است. بنا بر اين، اگر خدا علّت تامّه ي عالم است؛ و خدا (وجود خالص و محض) همواره بوده و خواهد بود؛ پس عالم نيز همواره بوده و خواهد بود. لكن عالم، همواره معلول خدا و قائم به او بوده و خواهد بود؛ يعني كلّيّت عالم خلقت، قديم زماني ولي حادث ذاتي است. و حادث ذاتي يعني موجودي كه وجودش نيازمند علّت است، چه آن موجود، زماني باشد يا نباشد.
به نظر فلاسفه و عرفاي اسلامي، عالم خلقت داراي سه مرتبه ي وجودي است كه عبارتند از عالم مادّه، كه بارزترين خصوصيّت آن حركت و زمان است. و عالم مثال (ملكوت) كه عالمي است غير مادّي ولي داراي شكل و رنگ و مقدار. اين عالم كه منزّه از حركت و تغيير و زمان است، علّت عالم مادّه بوده و احاطه ي وجودي بر آن دارد. و مافوق آن، عالم غير مادّي ديگري است به نام عالم عقل (عالم جبروت) ، كه منزّه از تمام آثار عالم مادّه بوده و علّت عالم مثال و عالم مادّه مي باشد. عالم عقل و عالم مثال، از آن جهت كه عوالمي مجرّد(غير زماني) هستند، آغاز زماني براي آنها معني ندارد. لذا اين دو عالم فقط آغاز علّي دارند. يعني از حيث وجودي بعد از علّت خود قرار دارند؛ ولي اين بعديّت، بعديّت رتبي است نه بعديّت زماني. يعني رتبه وجودي اين دو عالم، بعد از رتبه وجودي خداوند متعال است. براي درك درست تقدّم علّي، ذكر مثالي مفيد خواهد بود. وقتي انسان با كليدي قفل را باز مي كند، چرخش كليد، معلول چرخش دست مي باشد؛ و شكّي نيست كه تا دست نچرخد، كليد نيز نمي چرخد. لذا چرخش دست تقدّم وجودي بر چرخش كليد دارد، امّا از حيث زماني، هيچ تقدّم و تأخّري بين چرخش دست و كليد وجود ندارد؛ بلكه چرخش هر دو در يك زمان مي باشد.
در بين متكلمين نيز كساني كه وجود عالم عقل و عالم مثال را پذيرفته اند، آن دو را قديم زماني دانسته اند؛ ولي متكلميني كه وجود عوالم مجرّد را نپذيرفته اند، عالم را منحصر در عالم مادّه دانسته و آن را حادث زماني شمرده اند. يعني معتقد شده اند كه عالم داراي آغاز زماني است؛ آن چيزي هم كه در ذهن دينداران عوام وجود دارد همين اعتقاد است؛ چرا كه اين گروه از علما به خاطر اينكه افق فكرشان نزديك به افق فكري عوام است، با عوام بيشتر حشر و نشر دارند؛ در حالي كه حكما و عرفا به خاطر اوج فكري كه دارند به راحتي نمي توانند با بدنه ي جامعه ارتباط برقرار كنند؛ همان گونه كه يك معلّم ابتدايي كم سواد بهتر از يك استاد برجسته ي دانشگاهي مي تواند با كودكان دبستاني مفاهمه داشته باشد. دليل عمده ي اين گروه بر ادّعاي خودشان آن است كه اگر موجودي آغاز زماني نداشته باشد، پس علّت نيز ندارد. لذا انكار حدوث زماني عالم، در حقيقت انكار وجود خداست. امّا اكثر فلاسفه و عرفاي اسلامي، نه تنها عوالم مجرّد، بلكه اصل عالم مادّه را هم، قديم زماني دانسته اند؛ بي آنكه خدا را منكر شوند؛ بلكه اتّفاقاً چون به خدا اعتقاد دارند اصل عالم را قديم زماني مي دانند. از نظر اين گروه از انديشمندان اسلامي، قيامت به معني به هم ريختن صورت عالم مادّه است نه به معني عدم شدن آن؛ لذا بعد از قيامت نيز دوباره عالمي نو به پا مي شود. بعد از آن عالم نيز عالمي ديگر و اين سلسله تا بي نهايت ادامه خواهد يافت .همچنين، قبل از اين عالم كنوني ما نيز عالمي ديگر بوده است؛ و قبل از آن نيز عالمي ديگر تا بي نهايت. و همه اين عوالم فقط در صورت با هم متفاوتند، ولي مادّه ي همه آنها يكي بوده و يكي خواهد بود. البته دقّت شود كه منظور از مادّه در اينجا، مادّه ي فلسفي است نه مادّه ي فيزيكي. چون از منظر فلسفي، مادّه ي فيزيكي ( ذرّات بنيادي) دم به دم در حال حادث شدن هستند. چون با وجود حركت، نمي توان حدوث آن به آن را انكار نمود. ذات حركت اقتضاي زوال حالت سابق و حدوث حالت لاحق را دارد. بنا بر اين، از ديدگاه اكثر فلاسفه و عرفاي اسلامي، تك تك موجودات زماني، آغاز زماني دارند؛ از ذرّات بنيادي گرفته تا انسان و تا عالم مادّي كنوني ما. پس عالم موجود ما آغاز زماني دارد؛ ولي اصل عالم مادّه همواره بوده و خواهد بود. اين مطلب در روايات معصومين (ع) نيز مورد اشاره واقع شده است. « عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِم. ــــ ابو حمزه ثمالى گفته است از حضرت زين العابدين عليه السّلام شنيدم كه مي فرموند: خداوند محمّد و علي و فرزندان پاكش را قبل از آفرينش مخلوقات از نور عظمت خود آفريد و آنها را به صورت شبح قرار داد.سپس امام (ع) فرموند:آيا تو خيال مي كنى خداوند جز شما چيزى نيافريده است؟ به خدا سوگند، خداوند هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفريده كه تو در آخرين عالم، قرار گرفتهاى. »(بحار الأنوا؛ ج 25؛ ص25)
« عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:« أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ.» فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ أَسْكَنَ أَهْلَ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلَ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ خَلَقَ لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ وَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلْ وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّين. ـــــــ جابر بن يزيد گويد: از امام باقر (ع) در باره آيه «آيا ما از آفرينش نخست ناتوان شديم؟ بلكه آنان در آفرينش جديدي هستند.» پرسيدم، حضرت فرمود: اى جابر! تأويل آيه، اين است كه خداوند متعال آنگاه كه اين آفريدگان و اين جهان را نابود ساخته و بهشتيان را در بهشت و دوزخيان را در دوزخ جاى دهد، جهان ديگرى غير از اين جهان را از نو پديد مىآورد، بدون نر و ماده، تا او را پرستيده و يگانه دانند و براي آنان زمينى غير از اين زمين مىآفريند كه در آن استقرار يافته و آسمان ديگرى كه بر آنان سايه افكند. شايد تو بر اين پنداري كه خداوند تنها اين جهان را آفريده و به جز شما بشرى را نيافريده است؟ آرى به خدا سوگند! به طور حتم خداوند متعال هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفريده كه تو در پايان اين جهانها و آن آدميان هستى. »(الخصال؛ج2؛ص652 )
تعبير الف الف (هزار هزار) احتمالاً براي بيان كثرت است نه به عنوان يك عدد مشخص. كما اينكه در زبان فارسي نيز هزاران هزار به معني خيلي خيلي زياد به كار مي رود. چرا كه به كاربردن واژه بي نهايت، ذهن شنونده ي غير حكيم را دچار شبهه مي كند. ذهنهاي ساده به محض اينكه بشنوند اصل عالم مادّه از بي نهايت سال قبل بوده است، بلافاصله با اين شبهه مواجه مي شوند كه پس چه نيازي به خدا هست. امّا حكيم هر دو اعتقاد را باهم دارد بي آنكه بين آنها تعارضي ببيند.
پس فلاسفه ي اسلامي بخصوص طرفداران حكمت متعاليه (مكتب فلسفي ملاصدرا) معتقدند كه مادّه ي عالم ــ مادّه به اصطلاح فلسفي نه فيزيكي ــ حادث ذاتي ولي قديم زماني است؛ يعني مادّه در عين اينكه معلول خداست ولي اصل آن همواره بوده و خواهد بود؛ چرا كه علّت آن، يعني خداوند متعال همواره بوده و خواهد بود؛ و با وجود علّت تامّه، وجود معلول نيز الزامي است. بنا بر اين آنچه دائما در تغيير است صورت عالم است نه مادّه ي فلسي آن . بر اين اساس، اگر ـ طبق ادّعاي نظريّه انفجار بزرگ و نيز آيات و روايات ـ عالم فعلي ما آغاز و پايان و عمر زماني معيّن دارد، پس قاعدتاً قبل از عالم ما عوالمي بوده، بعد از آن نيز عوالمي خواهد بود. به عبارتي بي نهايت عالم مادّي قبل از عالم فعلي ما بوده و بي نهايت عالم مادّي نيز از اين پس خواهد بود. در هر كدام از اين عوالم، زمان از نقطه ي شروع آن (انفجار بزرگ) آغاز مي شود و در نقطه ي پايان (تخريب بزرگ) تمام مي شود؛ لكن اين زمان محدود بين دو نقطه، زمان تك تك اين عالمهاست نه اصل زمان. اصل زمان، از هر دو طرف امتداد بي نهايت دارد؛ كه اين زمانهاي محدود، پاره هاي آن هستند. لذا نسبت زمان تك تك عوالم مادّي طولي، به اصل زمان، مثل نسبت پاره خطهاي پي در پي است كه روي يك خطّ لحاظ مي شوند.
ـ
اينجا ممكن است براي برخي عقول ضعيفه اين پرسش عوامانه مطرح شود كه : اگر
مادّه و اصل عالم مادّه همواره بوده و خواهد بود، پس عالم مادّه چه نيازي
به علّت دارد؟
عرض مي شود:
گر چه از نظر فلسفي و طبق تعابير اهل بيت(ع)، جهان مادّي همواره وجود داشته و از پي هر قيامتي جهان مادّي جديدي آفريده مي شود، ولي بايد توجّه داشت كه قديم زماني بودن جهان، آن را بي نياز از علّت هستي بخش نمي كند. چرا كه جهان در ذات خود، «ممكن الوجود و العدم» است و ممكن الوجود با تمام وجودش بند به علّت خويش است؛ به نحوي كه اگر علّت، آني اراده ي خود را از آن برگيرد معلول نابود مي شود. لكن خداي ازلي و ابدي، نه تنها در ذات خود ازلي و ابدي است، بلكه اراده ي او نيز ازلي و ابدي است؛ لذا محال است اراده ي خود را تجديد نمايد؛ چرا كه تجديد اراده علامت امكان است و خدا واجب الوجود بوده از امكان منزِّه مي باشد.بنا بر اين، اگر عالم مادّه همواره بوده، و همواره نيز ممكن الوجود بوده؛ پس همواره محتاج علّت بوده است. تفصيل اين بحث را در آينده خواهيم آورد تا حقيقت واجب الوجود و ممكن الوجود و نسبت آن دو دقيقاً معلوم گردد.
ـ امّا دليل ازلي نبودن عالم فعلي ما
الف. گفته شد كه طبق براهين حكما و دلالت روايات اهل بيت(ع)، اصل عالم مادّه قديم زماني است و آغاز زماني ندارد. امّا شكّي نيست كه تك تك موجودات اين عالم، حادث زماني بوده، قديم زماني نيستند. اين چيزي است كه هم از راه حسّ آن را در مي يابيم؛ هم علوم تجربي گواهي مي دهند كه هر جسم مادّي در حال تشعشع انرژي مي باشد. لذا هر جسم مادّي در حال تبديل شدن به انرژي مي باشد. پس نمي تواند بي نهايت سال عمر داشته باشد. البته از طرف ديگر، انژري نيز دائماً تبديل به جسم مي شود. لذا انرژيهاي خاصّ نيز نمي توانند قديم زماني باشند. بلي حقيقتي واحد موجود است كه گاه به صورت ذرّاتي چون الكترون و پروتون و نوترون و پوزيترون و نوترينو و ساير ذرّات خود را نشان مي دهد و گاه به صورت انرژي تظاهر مي كند. آن حقيقت واحد واحد ـ كه فيزيك را با آن كاري نيست ـ همان است كه در فلسفه با عنوان مادّه ي اولي يا هيولي شناخته مي شود؛ و قديم زماني است. اين حقيقت، در تمام عالم مادّي تنها يكي است و دومي برنمي دارد؛ و تمام كثرات مادّي، نمودهاي گوناگون همان يك حقيقت گسترده اند. لذا فلاسفه، خلاء محض را هم قبول ندارند. چون طبق براهين فلسفي معتقدند كه مادّه، همه ي عالم را مثل پيكر واحد قرار مي دهد؛ و اجزاء عالم بدون هيچ فاصله اي كاملاً به هم متّصل مي باشند. لذا آنجايي هم كه ظاهراً چيزي نيست، يقيناً چيزي هست. همچنين طبق اين باور فلسفي، يا اين عالم كنوني ما ابعاد بي نهايت دارد يا اگر اين عالم ما حدّ و مرز مشخّصي دارد، پس مثل عالم ما، بي نهايت عالم ديگر نيز در عرض عالم ما موجودند. البته اين فرضيّه ي فلسفي شواهد روايي نيز دارد.
حال آنكه عالم كنوني ما ازلي نيست؛ چون ذرّات تبديل به انرژي مي شوند و بالعكس. پس اجزاي عالم كنوني ما دائماً در حال زوال و حدوث مي باشند.
ب. همچنين علوم تجربي در حدّ خود اثبات نموده كه تمام كهكشانها در حال دور شدن از يكديگر مي باشند و جهان مادّي مانند بادكنكي در حال انبساط مي باشد. لذا نتيجه گرفته اند كه اين جهان روزي در يك نقطه مجتمع بوده و با انفجار آن نقطه آغاز شده است. چون اگر چنين نبود و انبساط جهان ازلي بود، در آن صورت امروز كهكشانها بايد چنان دور از هم قرار مي گرفتند كه هيچ كهكشاني قابل رصد نبود. پس همين كه ما الآن مي توانيم كهكشانها را مشاهده كنيم، دليل بر اين است كه انبساط آنها چيزي حدود 13 ميليار سال قبل آغاز شده است.
ج. همچنين اصل انتروپي در فيزيك مدّعي است كه جهان به سمت بي نظمي مي رود. پس اگر عمر جهان بي نهايت سال بود، در آن صورت بايد اكنون جهاني با بي نظمي كامل مي داشتيم. در حالي كه جهان امروز ما داراي نظمي بسيار شگرف است. امّا بالاخره نظم آن در هم فروخواهد ريخت؛ كه از نظر موحّدين، آن لحظه، همان لحظه ي به هم ريختن صورت جهان فعلي ما و هنگامه ي قيامت مي باشد. امّا از پس اين عالم و از مادّه ي آن، عالمي ديگر پديدار خواهد شد؛ كه آن نيز ابتدا و انتهايي خواهد داشت.
اول سلام! اينجا براي ما طلبه ها با گوشه حجره تفاوتي نداره. بهتر است ساعتمان را نه به وقت گرینویج بلکه به وقت صاحبِ زمان تنظیم کنیم.زکات علم ، آموختن است. بپرسید ، پیشنهاد دهید ، انتقاد کنید.ما جرات شنيدن حرف هاي شما را داريم،شما چطور؟(اين وبلاگ در سایت ستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی ایران ثبت شده است.)