يك عالم يهودي سوالاتي از رسول الله(ص) پرسيده كه بخشي از آن چنين است:

« ... يَا رَسُولَ اللَّهِ ... فَأَخْبِرْنِي عَنْ آدَمَ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ أَمْ خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ آدَمَ قَالَ بَلْ حَوَّاءُ خُلِقَتْ مِنْ آدَمَ وَ لَوْ كَانَ آدَمُ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ لَكَانَ الطَّلَاقُ بِيَدِ النِّسَاءِ وَ لَمْ يَكُنْ بِيَدِ الرِّجَالِ قَالَ فَمِنْ كُلِّهِ خُلِقَتْ أَمْ مِنْ بَعْضِهِ قَالَ بَلْ مِنْ بَعْضِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ كُلِّهِ لَجَازَ الْقِصَاصُ فِي النِّسَاءِ كَمَا يَجُوزُ فِي الرِّجَالِ قَالَ فَمِنْ ظَاهِرِهِ أَوْ بَاطِنِهِ قَالَ بَلْ مِنْ بَاطِنِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ ظَاهِرِهِ لَانْكَشَفْنَ النِّسَاءُ كَمَا يَنْكَشِفُ الرِّجَالُ فَلِذَلِكَ صَارَتِ النِّسَاءُ مُسْتَتِرَاتٍ قَالَ فَمِنْ يَمِينِهِ أَوْ شِمَالِهِ قَالَ بَلْ مِنْ شِمَالِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ يَمِينِهِ لَكَانَ لِلْأُنْثَى كَحَظِّ الذَّكَر مِنَ الْمِيرَاثِ فَلِذَلِكَ صَارَ لِلْأُنْثَى سَهْمٌ وَ لِلذَّكَرِ سَهْمَانِ وَ شَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ مِثْلَ شَهَادَةِ رَجُلٍ وَاحِدَةٍ  ــــــــــ  اي رسول خدا! بيان فرماييد كه آيا آدم از حوّا، خلق شده يا حوّاء، از آدم؟ حضرت فرمودند: حوّاء از آدم آفريده شده و اگر آدم از حوّاء آفريده شده بود مى‏بايد طلاق در دست زنان باشد نه مردان. سائل عرضه داشت: آيا حوّاء از تمام آدم خلق شده يا از بعضش؟ حضرت فرمودند: از بعضش خلق شده و اگر از تمامش آفريده شده بود مى‏بايد قصاص در زنان همچون قصاص در مردان جايز باشد. سائل عرض كرد: آيا حوّاء از ظاهر آدم خلق شده يا از باطنش؟ حضرت فرمودند: از باطنش و اگر از ظاهر او آفريده شده بود مى‏بايد زنان همچون مردان بدون پوشش باشند و به همين خاطر است كه طائفه ي زنان بايد مستور و پوشيده باشند. سائل عرض كرد: از راست آدم آفريده شد يا از قسمت چپش؟ حضرت فرمودند: از قسمت چپ آدم خلق شد و اگر از سمت راست او آفريده شده بود بايستى زنان از نظر حظّ ارثى با مردان مساوى باشند و به همين خاطر است كه براى زنان يك سهم و براى مردان دو سهم است و نيز شهادت دو زن مثل شهادت يك مرد است.» (علل الشرائع، ج‏2، ص471)

اهل حكمت و عرفان فرموده اند كه تشريع مطابق تكوين است؛ همان گونه كه نقشه ي روي كاغذ مطابق عالم خارج است. لذا همان گونه ظاهر نقشه شباهتي با عالم واقع ندارد ولي طبق آن نقشه مي توان بر روي زمين راهها و كوهها و درياها و ... را پيدا نمود، با عمل به شريعت نازل از سوي خدا نيز مي توان در عالم هستي سفر نمود و به مقصد رسيد؛ كه آن مقصد براي برخي ها بهشت است و براي برخي ها لقاء الله. و البته آنكه نقشه را دور اندازد يا غلط اجرا كند، روشن است به مقصد نمي رسد؛ و در جهنّم جهل و عناد خويش گرفتار مي ماند.

در اين حديث شريف در واقع همين معنا تبيين مي شود؛ يعني رسول خدا(ص) از تطابق شريعت با حقيقت خبر مي دهند.


1ـ چرا زنان حجاب دارند؟

الف: مردان هم حجاب دارند؛ فقط ميزان حجابشان فرق مي كند.

ب: چرا حجاب زنان غليظتر است؟ چون جمالشان غالب است. زن مظهر اسماء جماليّه است، و اسماء جماليّه، شديداً اقتضاي ظهور دارند؛ بر همين اساس است كه زنها شديداً علاقه به خود نمايي دارند. لذا اسلام با حجاب غليظ، اين ويژگي زن را كنترل مي كند. امّا در مردها، اين صفت چندان قوي نيست، لذا حجابشان هم به تناسب ضعيف اين ويژگي، رقيقتر است. در زنها، جمال غالب است و جلال مقهور مي باشد، ولي در مردها، به عكس است. لذا آنچه در زنها ظاهر است، در مردها باطن است. لذا در روايات آمده كه زن از باطن مرد آفريده شده. خداي تعالي هم فرمود: « وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُون‏ ـــــ و از نشانه‏هاى او اينكه همسرانى از خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكّر مى‏كنند.» (الروم:21)

هر موجود مادّي را ملكوتي است؛ فرمود: « أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ء ـــ آيا در ملكوت آسمانها و زمين، و آنچه خدا آفريده است، نظر نيفكندند؟» (الأعراف:185)؛ و فرمود: «فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ  ـــ پس منزّه است خداوندى كه ملكوت همه چيز در دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى‏گردانند.» (يس:83). آري هر موجود مادّي را ملكوتي است؛ كه از آن ملكوت، به عالم مادّي تنزّل مي كند. آدم(ع) را هم ملكوتي است؛ كه ملكوت حوّا(س) از آن وجود نوري آدم(ع) مشتقّ شده است. اين معنا حقيقتي عرفاني است كه در اين مقام، بيش از اين نمي توان بسطش داد؛ چرا كه مباني خاصّي دارد كه بايد در كلاس عرفان نظري آموخت. البته اين حكم، منحصر به آدم(ع) نيست؛ بلكه مطلقاً وجود نوري زنان از وجود نوري مردان انشقاق يافته است. از اينروست كه زن، باطن مرد محسوب مي شود. زن مظهر اسماء جماليّه ي خداست؛ و مرد مظهر اسماء جلاليّه است. البته هر دو مظهر جميع اسمائند؛ لكن در مردان، اسماء جلاليّه ظهور و غلبه دارند و در زنان، اسماء جماليّه. و اسماء جماليّه، باطن اسماء جلاليّه هستند.

پس حجاب زنان را واجب گشت، چون از باطن آمده اند؛ لذا بايد ظاهر را با باطن تطبيق دهند تا بتوانند به اصل خويش رجوع كنند. اين نقشه است؛ و چون و چرا هم ندارد. نقشه همين است كه هست؛ مي خواهند عمل بكنند و در عالم واقع به آنجا كه بايد برسند، برسند؛ و اگر مي خواهند عمل نكنند و از بيابان ضلالت سر در آورند. شريعت مشتي قرارداد نيست كه بگوييم: من اين قرار داد را دوست ندارم، لطفاً تغييرش دهيد. نقشه بايد مطابق با واقع خارجي تنظيم شود؛ و الّا فايده ندارد.


ـ چرا سهم الارث زن، نصف سهم الارث مرد است؟

چون زن از يسار مرد آفريده شده نه از يمينش. و دست راست اقوي از دست چپ است؛ و دست چپ نمي تواند به اندازه ي دست راست بار بردارد و كار كند.

امّا اين چه ربطي به ارث دارد؟

ربطش آن است كه ارث مربوط مي شود به مسائل اقتصادي؛ كه ركنش كار است نه پول و مال. پول و مال، ارزش قراردادي كار است. يعني ما براي ارزش سنجي كار، از يك معادل محسوس به نام پول استفاده مي كنيم.

پس همان گونه كه ارزش اقتصادي دست چپ، نصف ارزش اقتصادي دست راست مي باشد؛ ارزش اقتصادي زن نيز نصف ارزش اقتصادي مرد است. لذا اقتصاد را بيشتر مردان اداره مي كنند نه زنان. چون اساس اقتصاد، كار است؛ و در كلّ، ارزش كارگري مردان بيش از ارزش كارگري زنان است.

مال نيز كالاي اقتصاد است؛ و اصل در اقتصاد، جريان داشتن است. لذا اسلام با كنز (ذخيره نمودن مال) شديداً مخالف است؛ و اگر كسي مال را راكند نگه دارد، اسلام به آن جريمه مي بندد. پس مال بيشتر بايد دست كسي باشد كه بهتر و بيشتر بتواند آن را به جريان اندازد. و شكّ نيست مردان بهتر مي توانند مال را به جريان اندازند. زنان بيش از آنكه مال را در توليد به جريان در آورند، در مصرف به جريان مي اندازند، كه از نظر اسلام، مذموم مي باشد. اسلام، در مصرف، توصيه به قناعت مي كند؛ امّا در توليد توصيه به عدم قناعت مي كند. كار زياد عبادت است؛ امّا اسراف در مصرف، از گناهان كبيره محسوب مي شود.

اسلام به كودكان و افراد فاقد عقل نيز حقّ مالكيّت قائل نيست. چرا؟ چون توان به جريان انداختن مال در سيستم اقتصادي را ندارند.

بايد توجّه داشت كه اقتصاد يك سيستم پيچيده است؛ كه زنان و مردان جامعه، گردانندگان آن هستند. احكام اقتصادي نيز در درجه ي نخست، اقتصاد امّت را در نظر دارد؛ آنگاه اقتصاد جوامع كوچكتر را، آنگاه اقتصاد خانواده را و آنگاه اقتصاد افراد را. لذا به احكام اقتصادي اسلام نظير احكام ارث، بايد با ديد كلان نگر نگاه كرد نه با ديد محدود حقوق فردي. در سيستم اقتصاد اسلامي، جريان اقتصاد يك كشور اسلامي به نحوي پيش مي رود كه اجازه نمي دهد كشوري غير اسلامي بر اقتصاد آن مسلّط شود. لذا اگر مسلماني مرتدّ شود، از اقوام مسلمان خودش ارث نمي برد. همچنين هر نوع معامله با كفّار كه يك نحوه تسلّط براي كفّار را موجب شود، حرام است. اين اصل فقهي را « اصل نفي سبيل» گويند. و دقيقاً بر همين اساس است كه زن مسلمان حقّ ندارد با مرد غير مسلمان ازدواج كند. چون در اين حالت، يك غير مسلمان بر فردي مسلمان، تسلّط پيدا مي كند؛ امّا مرد مسلمان مي تواند با زن اهل كتاب ازدواج كند؛ چون در اين حالت، يك مسلمان بر يك غير مسلمان مسلّط مي شود.

اين سيستم اقتصادي ـ كه با سيستم سياست اسلامي هم تنيده شده ـ به گونه اي طرّاحي شده كه مرد نيروي كار اقتصادي آن باشد نه زن. به گونه اي طرّاحي شده كه مصرف گرايي در آن قابل تقويت نيست؛ بلكه توليد گرايي در آن قابل تقويت است.

عوام فقط يكي دو آموزه ي اقتصادي آن را مي بينند؛ آن هم از منظر حقوقي نه از منظر علم اقتصاد؛ امّا يك اقتصاد دان، كلّ نظام اقتصادي و حقوق اقتصادي را يك چهار چوب و يك سيستم بسيار پيچيده و فرمول بندي شده مي يابد. سيستمي كه دقيقاً بر اساس روانشناسي و جامعه شناسي زن و مرد طرّاحي شده است. سيستمي كه سود محور نيست؛ بلكه بركت محور و خُلّت محور است؛ يعني در معادلات اقتصادي آن، سود را مدّ نظر ندارد؛ بلكه مي گويد: معادلات اقتصادي بايد موجب بركت بيشتر در جامعه شوند؛ يعني بايد در آمد، خوش آيند خداي تبارك و تعالي باشد، نه خوش آيند من. همچنين داد و ستد اقتصادي بايد چنان باشد كه بين خريدار و فروشنده ايجاد خلّت (دوستي) بكند.

و در نهايت، اين سيستم اقتصادي به گونه اي طرّاحي شده كه برآيند كلّي آن، رشد معرفت و فرهنگ الهي شود. لذا قبل از ورود اقتصاد غربي به ايران، مي بينيم كه همواره مراكز فرهنگي با مراكز اقتصادي در ارتباطند. حوزه هاي علميّه در كنار بازار قرار دارند. مثلاً بازار قديم تبريز را ببينيد! چهار ورودي اصلي دارد؛ دو ورودي اش حوزه ي علميّه است؛ يعني بايد از حياط حوزه وارد بازار شويد. در ميان بازار نيز چندين حوزه ي علميّه قرار دارد. در دو ورودي ديگر، مسجد قرار دارد. در ميان بازار نيز مساجد متعدّدي به چسم مي خورند. معماري خود بازار نيز مثل معماري مساجد است. تمام اينها به صورت سيستماتيك با هم در ارتباطند؛ يعني سيستم اقتصادي اسلامي، فقط مشتي گزاره هاي فقهي گسسته از هم نيستند؛ بلكه قطعات يك نقشه اند؛ نقشه اي كه بر اساس واقعيّت خارجي ترسيم شده است.  لذا در چنين سيستم پيچيده ي اقتصادي، نظر نمودن به تك گزاره ها و چون و چرا كردن درباره ي درستي و نادرستي آنها يك نحوه مغالطه است. اقتصاد يك سيستم پيوسته است؛ كه مبتني بر روانشناسي و جامعه شناسي است. لذا به تبع مكاتب مختلف روانشناسي و جامعه شناسي، مكاتب اقتصادي مختلف هم خواهيم داشت. مثلاً در انسان شناسي غربي، انسان به عنوان حيوان تكامل يافته تعريف مي شود نه به عنوان موجودي خاصّ كه مورد نظر ويژه ي خداست. انسان مورد نظر آنها، همان است كه در فرضيّه ي داروين مطرح است؛ موجودي كه طبق اصل انتخاب اصلح و تنازع براي بقاء، در طبيعت بالا آمده است. سيستم اقتصادي خودشان را هم دقيقاً بر همين اساس تنظيم كرده اند. لذا در سيستم اقتصادي غرب، اصل بر سود است نه بر بركت و خُلّت؛ آن هم سود شخصي نه سود براي يك امّت. لذا ابزار اصلي در چنين اقتصادي، رقابت و تنازع براي بقاء است. در اين سيستم اقتصادي، بايد به هر قيمتي سود برد؛ و برنده كسي است كه بتواند رقباي خود را نابود نمايد. در حالي كه در سيستم اقتصاد اسلامي، اصل تنازع براي بقاء و رقابت راه ندارد. چون تعريفش از انسان و مال و مالكيّت، متفاوت است. در سيستم اقتصاد اسلامي، اصل تعاون براي ترّقي مطرح است. دقّت شود! حتّي اصل تعاون براي بقاء هم اسلامي نيست. تعاون براي بقاء، پايه است نه هدف؛ در اقتصاد اسلامي « تو نخور تا من بخورم» راه ندارد. در اين سيستم اقتصادي، صحبت از« همه بايد انساني بخورند» و « من نمي خورم مگر آنكه تو هم بخوري» مطرح است. بلكه بالاتر از اين، صحبت از « من نمي خورم تا تو بخوري» مطرح است.

امّا چرا امروز بر سر سهم الارث دعوا شده است؟

چون سيستم اقتصادي حاكم بر كشور ما، سيستم اقتصاد غربي است. تفكّر اقتصادي افراد جامعه نيز تفكّر سكولار غربي است. مردم ما امروز، مال را مال خود مي دانند نه مال خدا. مالكيّت خود را بالذّات مي دانند نه اعطاء شده از سوي خدا. نتيجه ي چنين نگرشي نيز جز اين نخواهد كه چنين افرادي، سيستم اقتصادي اسلام را قبول نداشته باشد.

ملاحظه مي فرماييد كه بحث سهم الارث، صرفاً يك بحث حقوقي ساده نيست؛ بلكه بحثي است بسيار ريشه دار و پر دامنه، كه بايد از ريشه درست بشود. تا در اين جامعه اقتصاد غربي حاكم است؛ تا اسم سود ربوي دو رقمي را كارمزد مي گذارند، تا به جاي تبليغ توليد گرايي، مصرف گرايي تبليغ مي شود، تا تجمّل با رفاه خلط شده، تا بركت و خلّت در معاملات مدّ نظر نيست و ... اين بحث، همچنان خواهد بود؛ و حلّ و فصل هم نخواهد شد. چون وقتي جهان بيني و انسان شناسي فرد، سكولار است، طبيعي است كه آموزه هاي اسلامي مبتني بر انسان شناسي توحيدي و جهان بيني توحيدي و اقتصاد و سياست توحيدي را قبول نمي كند. اين كه مقام معظّم رهبري اين همه تأكيد دارند بر تأسس علوم انساني اسلامي، كه اقتصاد هم شاخه اي از آن است، سرّش همين است. و اينكه شهيد مطهري متوجّه اين معنا نشده و چنان جواب سطحي را ارائه نموده اند، ناشي از آن است كه در آن زمان، چنين نگرش عميقي به اين مسأله وجود نداشت؛ و مسأله ي ارث صرفاً يك بحث حقوق اقتصادي ساده تلقّي مي شد.

 

3ـ چرا در بحث ديه و قصاص زن نصف مرد محسوب مي شود؟

فرمود: « وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ كُلِّهِ لَجَازَ الْقِصَاصُ فِي النِّسَاءِ كَمَا يَجُوزُ فِي الرِّجَالِ»

در حديث است كه ديه ي بيضه ي چپ مرد بيش از بيضه ي راست است. راوي مي پرسد چرا؟ امام مي فرمايند: چون فرزند از بيضه ي چپ است.

اين مثال را زدم تا ملاك كار به دست آيد.

از منظر زيست شناختي تذكير و تأنيث از نطفه ي مرد است نه از نطفه ي زن. لذا زن از مرد است نه بالعكس. امّا زن از كلّ مرد نيست بلكه تنها از كرموزمهاي ايكس پديد مي آيد؛ لذا اگر عامل موجود در نطفه، ايكس ايكس باشد حاصلش نوزاد دختر است؛ امّا مرد از تمام مرد است؛ يعني از عامل ايگرگ ايكس پديد مي آيد.

لذا وقتي زني كشته مي شود، فقط عامل ايكس كشته شده، امّا وقتي مرد كشته مي شود، عامل ايكس و ايگرگ كشته شده است. لذا ارزش زيست شناختي بدن مرد، دو برابر ارزش زيست شناختي بدن زن است. دقّت شود كه موجود كشته شده هم بدن فرد است نه روحش.

در آن هنگام كه خدا آدم را خلق نمود، وجود ذرّي تمام انسانها ـ اعمّ از زن و مرد ـ در بدن او بودند؛ حتّي وجود ذرّي حوّا هم در او بود. اكنون هم پدرها حامل وجود ذرّي فرزندان هستند نه مادرها. لذا زن در حكم مزرعه است و مرد در حكم بذر افشان. فرمود: « نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ  ـــــ زنان شما، محلّ بذرافشانى شما هستند.» (البقرة:223)

بدون بذر حاصلي نيست؛ بدون زمين زراعي هم حاصلي نيست؛ امّا اصل بذر است نه زمين.

دقّت شود كه اين مباحث، مباحث علمي و هستي شناسانه اند نه مباحث ارزشي.

بدن مرد، دو برابر بدن زن، ارزش زيست شناختي دارد؛ امّا حساب روح جداست. روح مذكّر و مؤنث ندارد. حساب انسان هم از زن و مرد جداست. انسان نه زن است نه مرد. هر زن و مردي هم انسان نيستند. برخي زن و مردها، گاو يا شتر يا پلنگ هستند. تذكير و تأنيث در واقع وصف نبات است. حيوان و انسان هم از آن جهت كه جنبه ي نباتي دارند تذكير و تأنيث دارند.

 

4ـ چرا طلاق به دست مرد است؟

فرمود: « لَوْ كَانَ آدَمُ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ لَكَانَ الطَّلَاقُ بِيَدِ النِّسَاءِ وَ لَمْ يَكُنْ بِيَدِ الرِّجَالِ »

چون زن از مرد منفك شده نه بالعكس. دقّت شود! بدن زن، فقط مادّه ي جنين را فراهم مي كند نه خودش را. وجود ذرّي فرد از پدر به رحم مادر منتقل گشته با دريافت موادّ زائد رشد مي كند.

چون زن از مرد جدا گشته، لذا مرد نسبت به زن نوعي علقه دارد؛ كه از آن غيرت بر مي خيزد؛ امّا زن نسبت به مرد اين حسّ را ندارد. از اين رو مرد تمايل كمتري به جدا شدن از زن دارد، ولي زن تمايلش به جدايي بيشتر است. لذا مهار طلاق در دست مرد قرار گرفت كه متمايل است به حفظ ناموس خويش؛ و به نوعي زن را از خود مي داند. امّا اگر طلاق در دست زن بود، به دليل تمايل كمترش به حفظ مرد، آمار طلاق شديداً بالا مي رفت.

مطلب ديگر آنكه مرد مظهر اسماء جلال است و زن مظهر اسماء جمال. و جمال از جلال ناشي مي شود نه بالعكس.

جمال تمايل دارد كه از بند جلال رها شده و خود نمايي كند؛ به قول شاعر: « پري رو تاب مستوري ندارد ــ در ار بندي، ز روزن سر بر آرد.» امّا جلال تمايل به حفظ سلطه ي خويش دارد.

از اينرو مهار طلاق در دست مظهر جلال قرار گرفت كه به حفظ مظهر جمال متمايلتر است.

 

5ـ چرا شهادت يك زن در حكم نصف شهادت يك مرد است؟

فرمود: « لَوْ خُلِقَتْ مِنْ يَمِينِهِ لَكَانَ لِلْأُنْثَى كَحَظِّ الذَّكَر مِنَ الْمِيرَاثِ فَلِذَلِكَ صَارَ لِلْأُنْثَى سَهْمٌ وَ لِلذَّكَرِ سَهْمَانِ وَ شَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ مِثْلَ »

چون زن از چپ مرد آفرينش يافته است. و چپ در استواري و استحكام به اندازه ي راست ارزش ندارد.

انسان دو گونه خصال دارد؛ خصال محكم و غير منفعل مثل عقل و شجاعت و غيرت و ... و خصال غير محكم و منفعل مثل عواطف و ترس و امثال آن. گروه اوّل خصال يمين هستند و خصال گروه دوم، خصال يسار. در زنها دومي غالب است و در مردها هر دو موجود است و در برخي ها اوّلي مقداري غالبتر است. لذا نگرش و بينش زن در اموري كه نياز به شهادت دادن دارند، استواري نگرش و بينش مرد را ندارد.

اوّلاً مردها كلّي نگرند؛ لذا در يك جريان، كلّيّت جريان را نظاره مي كنند و زياد وارد جزئيّات نمي شوند؛ مانند كسي كه از پشت بام، يك حادثه ي خياباني را نظاره مي كند. امّا زنها جزئي نگرند؛ يعني در حوادث، مثل كسي هستند كه خودش درون حادثه است. لذا نمي تواند كلّيّت ماجرا را مثل مرد بفهمد.

در امر شهادت نيز نگاه كلّي نگر با ارزشتر است. كسي كه خودش در درون يك دعواست به درستي نمي تواند بفهمد كه مقصّر كيست؛ امّا آنكه از افق بالاتر، كلّ جريان را نظاره مي كند، مي فهمد كه جريان از كجا آغاز شد، چگونه پيش رفت و چگونه پايان يافت.

ثانياً زن چپ صفت است؛ يعني عاطفي و ترسوست. لذا حوادث را از عينك عاطفه و ترس مي نگرد امّا مرد، اگر چه ترس و عاطفه دارد، ولي نگرش عقلاني او در اين گونه قضايا غالب است. لذا شهادت مرد نيز با ارزشتر مي باشد.

6ـ اگرتبعيضى بين زن ومرد نيست پس چرا ديه ى مرد و زن قبلأ يكى نبود؟

در اسلام، ديه زن هم قبلاً هم در حال حاضر هم در آينده، نصف ديه مرد بوده، هست و خواهد بود.
امّا اينكه قانون تصويب شود كه شركتهاي بيمه ديه ي زن را هم برابر با ديه مرد بدهند، ربطي به حكم ديه در اسلام ندارد. چون دادگاه در قضاوت خود، كاري به شركتهاي بيمه ندارد؛ بلكه حكم به پرداخت ديه توسّط قاتل مي كند. حال اگر آن قاتل با شركت بيمه قراردادي دارد كه از طرف او ديه را بدهد، ربطي به حكم قاضي و حكم اسلام ندارد؛ بلكه مقوله ي ديگري بوده قراردادي است بين شركت بيمه و بيمه گزار.
پس همچنان ديه ي زن، نصف ديه ي مرد است. حال مي پرسيم: آيا اين تبعيض و ظلم به زن نيست؟
در پاسخ عرض مي شود:
الف:  مگر ديه ي زن را خود زن مرده مي گيرد؟ يا مگر ديه ي مرد را خود مرد مرده مي گيرد؟ بلي اگر ديه را به خود فرد كشته شده مي دادند شايد مي شد بگوييم كه تبعيضي رخ داده است. امّا چه بسا ديه ي زن را شوهرش بگيرد؛ يا ديه ي مرد را همسرش بگيرد. در اين حالت، وقتي مردي كشته مي شود، همسرش دو برابر مي گيرد؛ در حالي كه اگر زن كشته شود، شوهرش نصف مي گيرد. يا چه بسا مردي بميرد و وليّ دم او فقط مادرش باشد يا فقط دخترش باشد يا فقط خواهرش باشد؛ در اين حالتها نيز به نفع زنها مي شود. 
ب:   ديه قيمت فرد كشته شده نيست تا اين گونه اعتراضها مطرح باشد؛ همان گونه كه مهريّه قيمت دختر نيست. در فرهنگ اسلام، هيچگاه ديه را «خون بها» نگفته اند. اين تعبير را عوام بي سواد ابداع نموده و ترجمه ي ديه قرار داده اند. اگر يك دانشمند و يك نوزاد تازه متولّد شده كشته شوند، ديه ي هر دو يكي است؛ در حالي كه دانشمند با نوزاد برابر نيست؛ چه بسا آن نوزاد بعد از بزرگ شدن، هيتلر يا صدّام شود.
دو گونه قتل وجود دارد؛ قتل عمد و قتل غير عمد.
مجازات قتل عمد، اعدام است؛ و مجازات قتل غير عمد، ديه.
روشن است كه قصاص، افراد متمايل به قتل عمد را از اقدام به قتل مي ترساند. چون مي دانند كه اگر گير بيفتند، خودشان هم كشته خواهند شد.
امّا در قتل غير عمد، شخص قصد كشتن ندارد؛ لكن خود را در وضعيّتي قرار داده كه احتمالاً كشتن كسي وجود دارد. مثلاً شخص با كسي دعوا مي كند امّا قصد كشتن ندارد؛ امّا مي داند كه وسط دعوا ممكن است كسي را بكشد. يا رانندگي مي كند و قصد كشتن كسي را هم ندارد ولي مي داند كه ممكن است كسي را زير بگيرد و بكشد. اگر مجازاتي در كار نباشد، افراد بي احتياط فاجعه ها به بار مي آورند. امّا با وجود ديه ي سنگين، افراد بي مبالات مقداري بيشتر احتياط مي كنند.
امّا چرا ديه ي مرد را بيش از ديه ي زن قرار داده اند؟
چون زنها كمتر در معرض كشته شدن هستند؛ چه در قتل عمد و چه در قتل غير عمد. بسيار كم اتّفاق مي افتد كه دو زن با هم چنان دعوا كنند كه يكي ديگري را بكشد يا به ندرت اتّفاق مي افتد كه مردي با زني دعوا كند و با او زد و خورد كند؛ و منجر به قتل زن شود. در حالي كه در دعواهاي مردانه، احتمال قتل خيلي زياد است؛ كما اينكه در حوادث رانندگي نيز اكثر مقتولين مردها هستند. آمارها هم نشان مي دهند كه تعداد مقتولين مرد بيش از مقتولين زن هستند. لذا در اسلام ديه ي مرد را بيشتر گرفته اند چون احتمال قتل غير عمد در ميان مردان بيشتر است.
پس دقّت شود كه ديه قيمت شخص يا قيمت خون او نيست؛ بلكه ترفندي است براي ترساندن كساني كه تمايل به درگيري يا سرعت يا امثال آن دارند كه احتمال كشتن افراد را بالا مي برد. 
ج:   آيا هر تفاوتي تبعيض است؟
اگر شما قائل هستيد كه بين زن و مرد هيچ فرقي نبايد باشد، پس بايد همان كفشي را كه همسرتان مي پوشد بايد بپوشيد. بايد همان لباسي را كه همسرتان مي پوشد بپوشيد. و ... . امّا چنين نمي كنيد. چرا؟ چون شكّي نيست كه زن و مرد با هم تفاوت دارند.
زن در خانه نقشي دارد و مرد هم نقشي؛ و هر دو نقش نيز لازم و ضروري هستند؛ امّا متفاوت مي باشند. نقش عمده ي مرد در خانواده، تأمين اقتصاد و امنيّت خانواده است؛ و نقش عمده ي زن، توليد فرزند، تربيت فرزند و حفظ انسجام خانواده است.
وقتي مردي كشته مي شود، امنيّت خانواده و اقتصاد خانواده به خطر مي افتد. امّا وقتي زني كشته مي شود، انسجام خانواده و امور تربيتي خانواده با خطر مواجه مي شود.
امّا ديه، روشن است كه جنس اقتصادي است. لذا وقتي كشته مي شود، اسلام مقرّر داشته كه خانواده ي او (همسر و فرزندانش) ديه ي كامل دريافت كنند. چون با كشته شدن مرد خانواده، اقتصاد خانواده با آسيب اقتصادي بزرگي مواجه شده است. امّا وقتي زني كشته مي شود، خانواده مشكل اقتصادي زيادي نمي بينيد؛ بلكه با مشكل عاطفي بزرگي مواجه مي شود. لذا ديه ي او را نصف قرار داده اند.
البته توجّه شود كه اين يكي از مصالح دو برابر بودن ديه ي مرد است؛ نه تمام مصالح آن. لذا ملاحظه نموديد كه قبلاً يكي ديگر از مصالح آن را هم بيان نموديم.
پس در دو برابر بودن ديه ي مرد، صلاح همسر و فرزندان آن مرد لحاظ شده است؛ و به خود آن مرد، ذرّه اي از اين ديه نمي رسد.
د:  جزء نگري، مغالطه است.
سيستم اقتصادي اسلام، يك نظام منسجم و به هم پيوسته است؛ لذا كلّ آن را بايد يكجا ديد؛ نه آنكه گوشه اي از آن را كنده و در مورد همان گوشه بحث نمود.
همين اسلام كه ديه زن را نصف قرار داده يا ارث زن را نصف قرار داده، خرج زن را هم بر عهده ي مرد گذاشته است. تا دختر است، خرجش با پدر است؛ وقتي شوهر نمود، خرجش با همسر است؛ و اگر همسرش وفات نمود، خرجش با پدر شوهر است. يعني مسكن و خوراك و پوشاك و وسائل آرايش و تفريح او همواره بر عهده ي مردان است.
باز همين اسلام، مرد را مؤظف نموده كه به همسرش مهريّه بدهد.
خرج فرزندان او هم بر عهده ي شوهر است؛ نه آنكه نصف خرج را او بدهد و نصفش را شوهر.
كسي كه مي خواهد در مورد حقوق اقتصادي مرد و زن در اسلام سخن بگويد، بايد تمام اينها و صدها مسأله ي ديگر را هم با هم در نظر بگيرد و در مورد كلّ اين سيستم نظر دهد. قضاوت در مورد جزئي از يك سيستم منسجم، قضاوتي است نادرست و مغالطه آميز.

آيا مردان باهوشتر از زنانند؟

در مورد ضريب هوشي ، گفتني است كه هوش اقسامي دارد كه در برخي اقسامش مردها برتري دارند؛ امّا در برخي امور زنان باهوشتر از مردان مي باشند و چنين نيست كه در هر امري مردان باهوشتر باشند. براي مثال زنان به جزئيّات امور توجّه بيشتري دارند و جزئيّات را بيشتر از مردان در ذهن خود نگه مي دارند؛ امّا هوش كلّي نگر، در مردها قويتر است.

8ـ آيا خدا به جنس مذكّر، نعمات بيشتري داده است؟

خدا به هيچ كس هيچ چيزي نداده است جز سوال امتحاني. اساساً دنيا جاي زندگي نيست؛ دنيا فقط و فقط جاي امتحان است و تمام امور آن هم سوال امتحاني اند؛ حتّي خود زن بودن و مرد بودن هم سوال امتحاني اند. نعمتها هم سوالات امتحاني اند، نقمتها هم سوالات امتحاني اند. لذا از نظر عاقلان، فرقي بين امور ظاهر خير و امور ظاهراً شرّ نيست؛ چون هر دو سوال امتحاني هستند؛ افراد جاهل هستند كه فريفته ي اين ظواهر مي شوند. كار شيطان هم همين است كه به مردم بقبولاند كه دنيا محلّ زندگي است نه جاي امتحان، يا بقبولاند كه دنيا محلّ زندگي كه گاهي هم در آن امتحان مي شويم.